رونیکارونیکا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

رونیکـای خوشگل مامان و بابا

رونیکـــــــــــــا جـــــــونم دســـت می زنـــــــــــــــــه

رونیکا پرنسس عزیزم ؛ جدیدا یاد گرفتی آهنگ که می ذاریم دست می زنی , بعد هم می گی دز دز؛ خیلی وقتا هم می گی دد دد؛ چون خوب نمی تونی س رو تلفظ کنی؛ البته بعضی وقتا یهو می گی دس دس ولی بیشتر آواش به دز دز و دد دد می خوره. سرتم تکون میدی و دستا تم تکون می دی به عنوان رقص  . تازه آ<ازم می خونی  واسه خودت زمزه می کنی آهنگا رو    الهی مامان و بابا قربونت برن.  ماشالله هزار ماشالله دختر نازنینم .   در کل عاشقه آهنگ و نینای نای هستی؛ عاشقه رقصو دس دس کردن و آهنگای شادم دوست داری وقتی ریتمش شاد باشه دست می زنی و می خندی و دس دس می کنی نفسم . خلاصه هر روز شیرین تر و عزیزت میشی     ...
7 اسفند 1392

رونیکا جونم اصلا تخم مرغ دوست نداره

دختر قشنگم از تخم مرغ متنفری ؛ همه راهی رو امتحان کردم تو سوپت ریختم, تو پوره سیب زمینی؛ با کره و نمک یه کم آبجوش؛ اصلا لب نمی زنی؛ جدیدا اصلا بو می کشی؛ قبلنا یه قاشق می خوردی و می فهمیدی ولی الان حتی برای یه قاشق هم دهنتو باز نمی کنی . دکتر گفته باید 1 روز در میون بخوری برای رشد مغزت لازمه ؛ اما الان دیگه 20 روزی هست خسته شدم دیگه بیخیال شدم. اصلا دلم نمی خواد اذیتت کنم اگه برای سلامتیت نبود بهت اجبار نمی کردم بخوری                                      وقتی تخم مرغ و می بینی این جوری دهنتو کیپ می کنی             &...
7 اسفند 1392

رونیکــــا جـــونم عاشــــقه کتــــاباشــــــــه

سلام دختر قشنگم شما عاشقه کتاباتی ؛ خیلی کتاباتو دوست داری ؛ حالا چه این که من برات بخونم ؛ چه اینکه خودت باهاشون بازی کنی و حتی بخوریش                                                           اولش این جوری نگاهش می کنی                                                                             &...
7 اسفند 1392

9 ماهگی

سلام دختر قشنگم ؛ دختر عزیزم وارد 9 ماهگی شدی؛ مبارکههههههه عزیز دلم خوشحالم که ماشالله انقدر بزرگ شدی؛ وقتی یادم میاد چقدری بود باورم نمیشه ؛ یادم می آد روزی که به دنیا اومدی میک زدن بلد نبودی و نمی تونستی شیر بخوری ؛  یادم میاد زردی داشتی و برات دستگاه اجاره کردیم و می ذاشتم زیر دستگاه تا خوب شی و منو بابایی کلی غصه اتو می خوردیم ؛  منو مامانی جونی می بردیمت پارک با کالسکه ات و اما الان دختر قشنگم کارهای خیلی با مزه ای انجام میدی که می خوام بچلونمتو بخورمت؛ مثلا پوف می کنی ؛  خودتو موش می کنی و کارهای دیگه که قبلا هم گفتم. عشقمممممممم منو بابایی جونت هرروز خدا رو صدها بار شکر می کنیم که تو رو به ...
23 بهمن 1392

پرنسس عزیز مااااااااااااااااااااا در حال بازی با اسباب بازی هاش

رونیکـــــــــــای خوشــــــــگل مــامــان و بــابــا ؛ این عکســا رو موقعی که داشتی بازی می کردی ازت گرفتم ؛ عشــــــــق مـــــــــــــن               خیلی شیطون شدی ماشالله؛ هزار ماشالله                  انقدر تکون می خوردی که مکعباتو بخوری که عکسات اینجوری شد                  خودتو کشی که تلتو در بیاری ؛ 100 بارم در آوردیا اما من دوباره گذاشتم سرت ؛ دیدی من از تو سمج ترم بیخیال شدی عشقممممم         ...
21 بهمن 1392

یه روز برفیییییییییییییییییییییی رونیکـــــــــــا و مامان شیــــــــــــــــــوا

سلام دختر قشنگم به قولی که دادم عمل کردم عسلمممممممممم                                5 شنبه 17 بهمن مامانی مریم جونی از روز قبلش اومده بود اینجا؛ بعدش منو شما و مامانی رفتیم بیرون؛ و مامانی از منو شما خوشگل خانوم عکس گرفتن تو برفففففففففففف                                                                       ...
20 بهمن 1392

کارهای جالبی که رونیکا جون انجام میده

سلام دختر قشنگم ؛ رونیکا جونم حالا می خوام یه کم از شیرین کاریات و کارهای جدیدت بگم؛ مثلاً وقتی مامانی جونی بهت می گه اِهه اِهه (سرفه می کنه) شما هم اداشو در میاری می گی اِهه اِهه  و کلی خوشحالی که اداشو در میاری؛ دیگه مثلاً وقتی آهنگایی که دوست داری پخش میشه کلی ذوق می کنی و دستاتو به حالت رقص در میاری و سرتم تکون می دی. عاشقه بـادکنکـــــــــــــی  اما همیچین بادکنکــــو چنگ می زنی و فشار می دی و گازش می گیری که همش می ترسم بترکه و بترسی، آخه ترسو خیلی هستی از صدای بلند خیلی می ترسی. از جارو برقی   و سشوار از اولش هم می ترسیدی ؛ بعضی وقتا بغض می کنی صداشو می شنوی باید کلی توجیهت کنم که این ترس نداره عشقممم...
16 بهمن 1392

برفففففففففففففففف

اولین بار که قشنگ بر ف  رو دیدی 14 بهمن بود؛ منو شما و بابایی رفته بودیم بیرون و داشتیم دور دور می کردیم؛ قبلنا هر  وقت برف اومد یا شما خواب بودی یا فرصت نشد بریم بیرون قشنگ برف و ببینی؛ از پنجره هم نشون می دادم  زیاد متوجه نمی شدی،  اما این دفعه که رفتیم برف و ببینی کاملا تفاوت رو احساس کردی و با خوشحالی  و تعجب درختا و خیابونا رو نگاه می کردی عزیزمممممممممم که روشون برف نشسته بود . بعدش رفتیم دنبال مامانی جونی که همه با هم بریم خونه ما؛ تو ماشین بغل مامانی  کلی خوشحالی کردی عسلممممممممممممممممم الهی مامان جون فدات شمممممممممممممم؛ الانم یه عالمه برف نشسته اما انقدر بیرون سرده که جرات نمی کنم ...
16 بهمن 1392

جشن دندونی رونیکا جون

جمعه 11 بهمن 1392 جشن دندونی رونیکا جونم                                      عشق مامان و بابا امروز غروب جشن دندونیتو گرفتیم عزیزم ؛ خیلی خوش گذشت ؛  شما هم یه عالمه شیطونی کردی ؛ یه عالمه هم بادکنک بازی اینم رونیکا جونم و بادکنکش اینم رونیکا جونم با غذاها و هدیه هاش   اینم رونیکا جونو مامانی مریم جونی اش رونیکا جون و مامان جون و بابا جونش رونیکا بابابزرگ جونی و مامانی مریم جونی اش رونیکا مامانی مریم جونی شو مامان شیوا جونش رونیک...
13 بهمن 1392